مستر بین Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 6 خرداد 1387

 


 

سلام.

 

خوبین خوشین خوشحالین خوش‌اخلاقین!!

 

راستش دارم از فضولی می‌ترکم که آخر این جورجه کیه؟ دمش به کجاها بنده و برنامه‌ش چی می‌شه؟ نمی‌تونم صبر کنم تا آخر این پست!!

حالا غصه نخورین که ای بابا این که خودش هنوز نمی‌دونه چی می‌شه چی می‌خواد به خورد ما بده! دستپخت من تا حالاش بد بوده؟ اینم یکی مث اونای دیگه!! :)

می‌دونین چه احساسی دارم؟ مث آدمی که یه فیلمو می‌بینه و همون موقع با تلفن برای دوستاش تعریف می‌کنه!!

 

بعضی وقتها که قصه‌م میاد، اگه زرنگ باشم و وقتشم داشته باشم بشینم پشت کار داستان عین یه شیر آب پر زور هی می‌نویسم!  هی می‌نویسم! بعضی وقتهام می‌شه مث دم ظهرای تابستونا! هرچی می‌شینی جلوتو نگاه می‌کنی فقط دیوار می‌بینی!

 

خوب بریم ببینیم الان شانس شما چیه؟ بریم؟ بریم...

 

 

 

 

 زندگی ناشناخته جورج-قسمت آخر

 

 

 -آقای براون کجایین شما؟

-من سالن بیوکم، جریان چیه؟

-تورو خدا هرچه زودتر بیاین دفتر. آقای پیترسون دارن پس میفتن...

-چی شده مری؟ منو ترسوندی!

-نه خبر بدی نیست. فقط زود برسونین خودتونو.

-اوکی اومدم.

 

جورج همونطور که بی‌سیم رو به کمرش وصل می‌کرد داشت به سمت در سالن می‌دوید و پشت سرش مدیر سالن و یکی از دستیاراش در حالی که کاغذ و قلم دستشون بود می‌دویدند و دستورات رو دریافت می‌کردند. به در سالن که رسیدند، جورج مختصر مکثی کرد و گفت: بچه‌ها، این برنامه که بگذره و خط راه بیفته همه‌تونو می‌برم دیزنی‌لند!! و خودشو پرت کرد بیرون. مدیر سالن و دستیار در حالی که غش‌غش می‌خندیدند برگشتند سر کارشون.

 

لیدی‌برد عین یه گله گاومیش خیابونای کارخونه رو  رو به دفتر قرق کرده بود و همه از دور که غرششو می‌شنیدند خودشونو به پیاده‌روها پرت می‌کردند. دو دقیقه‌ایی خودشو به دفتر رسوند و هنوز کامل توقف نکرده بود که از ماشین بیرون پرید و به سمت در ورودی سالن اداری دوید. البته هیچکس از این رفتار جورج تعجب نمی‌کرد چون توی این چند ماهه خیلی عادی بود که جورج ترجیح بده وقتشو توی راه و راهرو تلف نکنه بنابراین همکاران فقط با لبخند مسیر جورج رو باز می‌کردند.

 

چارنعل از وسط اتاق منشی که رد می‌شد فقط با سر به مری یه اشاره‌ای کرد و جوابشم یه اشاره کوچیک با ابرو به سمت در اتاق مدیر بود. به در که رسید یه لحظه توقف کرد و خودش رو آروم کرد. در زد و قبل از اینکه جوابی دریافت کنه وارد اتاق شد.

 

پیترسون مستأصل توی صندلیش وارفته و سرش رو با دوتا دستاش پوشونده بود. جورج که وارد شد، یه خورده جابجا شد و صندلی کنار میزش رو بهش نشون داد.

جورج با ملایمت نشست و ساکت منتظر شد.

پیترسون چندلحظه بدون حرکت باقی موند و بعد سرش رو بالا آورد و گفت: جورج به کمکت احتیاج دارم.

-بله قربان، چه کمکی از دست من برمیاد؟

-می‌دونی؟ از وقتی که از توی چاله‌سرویست در اومدی ما هر روز درحال تحویل و تحولیم. اینم آخریش! قراره شخص اول مملکت در مراسم افتتاحیه شرکت داشته باشه!

-چه خوب! خیلی دلم می‌خواست مراسممون هرچه آبرومندانه‌تر انجام شه! این یعنی یه افتخار برای شرکت!

-جورج! به خاطر خدا یه کم اجرایی فکر کن! می‌دونی اومدن رئیس جمهور معنیش چیه؟

-خوب، معنیش اینه که کارخونه ما ارزش بازدیدشو داشته و این خیلی عالیه! و اینکه ما باید سعی کنیم این مراسم، به بهترین نحوی انجام بشه و به همه خیلی خوش بگذره.

 

پیترسون در حالی که براش دست می‌زد جواب داد: باریکلا جورج خودمون درست گفتی!! فقط یه نکته کوچولو می‌مونه و اونم اینه که چطور؟ آخه شخص اول کلی تشریفات ودنگ و فنگ داره! کارخونه باید از نظر امنیتی سیل باشه. باید مراقب گروه‌های آشوبگر باشیم. باید هزارتا خبرنگار موشه و فضول رو کنترل کنیم. باید پذیرایی و نظم و ترتیبمون اونم برای جمعیتی که حداقل باید یک و نیم برابر الان باشه عین ساعت دقیق و میزون باشه! وقتی رئیس جمهور یه کشوری توی یه مراسم شرکت می‌کنه یعنی تلویزیون و رادیوی رسمی هر کشوری و شاید هم کانالهای بین‌المللی مراسم رو پوشش خبری می‌دن. یعنی این مراسم همون شب حداقل از تلویزیون هشتاد نود تا کشور به صورت اخبار و تفسیر و گزارشهای مختلف پخش می‌شه! نظرت چیه؟

 

-اوه فرد! هیچوقت به این مسئله فکر نکرده بودم! پس باید حتما یه کت و شلوار نو بخرم! واقعا زشته مردم نود‌ تا کشور منو با این وضع ببینن. آخه چند وقته که حس می‌کنم یه خورده وزن گرفتم و این لباسا داره تنگم می‌شه! الان دکمه کتم راحت بسته نمی‌شه!

 

پیترسون در حالی که کاملا خلع سلاح شده بود و چیزی به ترکیدن بغضش نمونده بود گفت: نه بابا این بیست بیست‌وپنج پاوند اضافه وزنو کی می‌بینه این دوره و زمونه؟ همینجوریشم خوش‌تیپی! آخه رئیس‌جمهور هم شد شخصیت که به خاطرش بخوای اینهمه راه رو تا داون‌تاون گز کنی؟ بی‌خیال!

 

البته جورج تا این حد هم ببو نبود اما چون از روحیه حساس و شکننده پیترسون اطلاع داشت و می‌دونست که با حرف و بحث نمی‌تونه آرومش کنه مجبور بود خودشو بزنه به اون کوچه‌ها بلکه یه خورده آرومش کنه. برای همین ادامه داد: نگران نباش فردی! خودم روز بعد از مراسم می‌برمت هواخوری! چیزی نیست بابا! رئیس‌جمهور هم یه آدمه! از آسمون که نیفتاده! اگه خراب‌کاری هم بشه درک می‌کنه! تو برو خونه یه دوش توپ بگیر و خودتو تو وان بخیسون. بهت قول می‌دم وقتی بیای بیرون، اوضاع خیلی بهتر خواهد بود. نگران اینجاهم نباش! من هوای کار رو دارم!

 

پیترسون هم در حالی که مثل یه بچه خوب به جورج گوش می‌داد بلند شد و به طرف کمدش رفت که لباسشو بپوشه! درحالی که کتشو تنش می‌کرد به جورج گفت: فکر خوبیه! اصلا از صبح کسالت داشتم. هوای کارا رو داری؟ من برم؟

جورج در حالی که اونو به سمت در هول می‌داد گفت خیالت تخت! انقدر از این مراسم بیاد و بره!!

 

.......................................................................

 

همه‌چی به سرعت و دقت انجام شد. رنگ‌آمیزی جدولهای کنار خیابونا، نصب تابلوهای ترافیکی و تابلوهای راهنمای محیط، ساختن سایه‌بون موقت محل انجام مراسم کنار دریاچه با جایگاه مخصوص سخنران، گلکاری بیش از دوهزار متر مربع باغچه با انواع بوته‌های کمیاب و گرون‌قیمت مقاوم در برابر سرمای زمستون، در اطراف محل برگزاری مراسم و مسیر عبور مدعوین و اطراف سالنهای تولید جدید همه و همه یکی بعد از دیگری تموم شد. حتی یه تابلوی عظیم برای خارج کارخونه آماده شد که نشون می‌داد شرکت پیرس‌اندسان بزرگترین همکار تجاری جی‌ام در ساخت قطعاته.

 

سفارش دادند چند هزار قطعه اتومبیل رو با رنگهای شاد و روشن رنگ‌آمیزی کردند تا بعد از گشایش کارخونه به دست رئیس جمهور، و شروع‌به کار نمایشی، قطعاتی که روی خطوط تولید جریان دارند حالت خشک و خشن صنعتی نداشته باشند. 

 

یک محل فرود هلیکوپتر، مخصوص نشستن هلیکوپتر حامل رئیس‌جمهور تدارک دیده شد و جاده واصل نیز به صورت ضربتی کشیده و تجهیز شد.

تقریبا هیچ کار عمده‌ای باقی نمونده بود بجز تدارک مراسم و قرارداد با شرکتهای مخصوص برگزاری مراسم رسمی، که وظیفه‌شون تأمین خدمتکاران ورزیده برای پذیرایی از میهمانان وی‌آی‌پی و رسیدگی به امور جنبی چنین مراسمی بود، که اونم با یک آگهی اینترنتی مناقصه، تقریبا بیست شرکت به سرعت اعلام آمادگی کردند و با یکی که تقریبا شرایط بهتری رو اعلام کرده بود قرارداد بسته شد.

این شرکت هم به سرعت افرادش رو جهت ایجاد شرایط مناسب و هماهنگی با روابط عمومی کارخونه اعزام کرد و انصافا هم کارآزموده و زرنگ بودند. 

 

این روزها، جورج آروم و محجوب یه گلوله آتیش بود. کمتر کسی می‌تونست یه لحظه اونو ساکن پیدا کنه و همیشه صدای فریاد و امر و نهیش جاشو لو می‌داد. هیچکس باور نمی‌کرد که این بابا پریروز داشته توی یه چاله با پیچ یه قطعه سر و کله می‌زده. اما با همه قیل‌وقالی که راه می‌انداخت هیچوقت سر کسی داد نزد. فقط کارگرا رو به حرکت وامیداشت. همه با دل و جون به نعره‌هاش جواب می‌دادن.

 

اشکال کار این بود که علاوه بر آمادگی برای مراسم گشایش، کارخونه می‌بایست کار عادی و روزانه خودش رو هم انجام بده و تعهدات فعلی رو برسونه و این کار اصلا در این شرایط بلبشو ساده نبود. خیلی از اوقات جورج توی دفتر کارش می‌خوابید و خونه نمی‌رفت. بعد از اینکه تا ساعت تعطیل رسمی کارخونه برای کارهای سایت بدوبدو می‌کرد، بعد از تعطیلی، تازه می‌اومد توی دفترش و به امور نامه‌نگاریهای رسمی روزانه می‌پرداخت! همیشه هم یکی از بچه‌های امور اداری رو نگه می‌داشت که کار تایپ و فرستادن نامه‌ها رو انجام بده. به نظر هم نمی‌رسید که از این شرایط شاکی و ناراضی باشه.

 

.......................................................................

 

بالاخره روز موعود رسید. از شانس خوب جورج،‌ یکی از دوستای قدیمش که متخصص مدیریت مجالس رسمی بود و بیست‌سال تمام توی دم و دستگاه سلطنتی انگلستان سرپیشخدمت و مسئول تشریفات بوده قبول کرده بود مدیریت کل برگزاری مجلس رو در قبال گرفتن مبلغ بسیار قابل توجهی به عهده بگیره که آقای پیرس خیلی ازش استقبال کرده بود.

 

همه‌چی آماده بود و مهمونها دسته‌دسته از راه می‌رسیدند. به هرکدوم از اونها یه دستگاه جیبی کوچیک مثل جی‌پی‌اس داده می‌شد که برنامه کامل توش مدل شده بود. یه نقشه دقیق از کل کارخونه که محلهای مورد نیاز حضار و راههای بین اونها به دقت قابل دسترسی بود.

حتی محل صندلی درنظرگرفته‌شده برای حضار در محل سخنرانی، میز شام و همچنین سالن رقص داخل نرم‌افزار اون معین شده بود و مهمانان می‌تونستند با استفاده از بی‌سیم همین وسیله با مرکز خدمات و مهمانداری تماس بگیرند و حرف خودشون رو بزنند.

 کلیه اعلانات، نه به وسیله بلندگوی بزرگ محوطه، که با هدست ظریف همین وسیله به سمع حضار می‌رسید و از بلندگوهای محوطه فقط موزیک ملایم کلاسیکی به گوش می‌رسید.

 

این وسط جورج با خودش خوددرگیری داشت. علتش هم پاپیون رسمیش بود که به هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد! آخرش خانم آستریج متوجه اشکالش شد و به طرفش رفت.

-جورج، چرا اینکاری می‌کنی؟ باید پاپیونتو گره بزنی نه دستای خودتو!

-به دادم برس! من به عمرم از این نکبت خوشم نیومده و از زیرش در رفتم. امروز بد گیر کردم!

 

درحالی که مری مشغول بستن پاپیون جورج بود،‌ جورج یه لحظه سر جاش بند نمی‌شد و دائم به این ور و اون ور سرک می‌کشید و اوضاع رو زیر نظر داشت. بعضی وقتها هم یه فریاد بلندی سر پیشخدمتها و کارگرها می‌کشید که مری بدبخت یه متر می‌پرید بالا!

-کت و شلوارم شیکه؟

-خیلی! به شرطی که یه لحظه آروم بگیری!

-بهشون گفتم که باید حتما واترپروف باشه!

-چی‌چی باشه؟ واترپروف برا چی؟

-من که آدم حسابی نیستم! شاید از اینجا یه راست رفتم ماهیگیری!!

-تو پاک خلی!! :)

 -تمومه؟

-تمومه!

 

جورج به پرواز در اومد و به سمت گروه استقبال دوید.

آقا و خانم پیرس و پسر و عروسشون ایستاده بودند. آقای پیترسون و بانو، شهردار و بانو، چند نفر از افراد سرشناس شهر به همراه همسرانشون جمع شده بودند و آماده بودند که خبری از رئیس جمهور بگیرند.

گارد ویژه امنیت از روز قبل در محل مستقر شده بودند و کلیه رفت و آمدها رو زیر نظر داشتند و یک اکیپ متخصص، کلیه مناطق مورد بازدید رو از نظر کارگذاشتن وسائل جاسوسی و تخریب وجب به وجب بازرسی کرده بودند.

در حال حاضر هم نیروهاشون به صورت مخفی در بین جمعیت مشغول به گشت زدن بودند. بالاخره از فرودگاه شهر به آقای پیرس تلفن شد که هلیکوپتر حامل رئیس‌جمهور پرواز کرده. آقای پیرس هم به هیئت استقبال اطلاع داد و همه سوار اتومبیلها شدند که به سمت فرودگاه هلیکوپتر برن.

آقای پیترسون از داخل ماشین از جورج که همینطور ایستاده بود پرسید: تو نمیای؟

-نه قربان. من باید سر و سامونی به این طرف بدم.

-خوبه! مواظب همه‌چی باش. ما احتمالا تا یه ربع دیگه می‌رسیم.

-راه بیفت. همه رفتن!

 

ماشین پیترسون به شتاب دنبال بقیه ماشینها راه افتاد و جورج به سمت گروه مستقر در محل سخنرانی برگشت.

 

همه‌ درحال وول زدن بودند. مهمونها گروه‌گروه دور هم جمع شده بودند و با هم پچ‌پچ می‌کردند. بعضی از جوونها به شدت افتاده بودند توی دستگاههایی که در اختیارشون گذاشته بودند و داشتند کاراییهاش رو کشف می‌کردند. خدمتکارها چندنفری اطراف پلاس بودند و بقیه در محل خدمه دور هم نشسته بودند.

 

جورج بالای سن رفت و به همه اعلام کرد: خانمها! آقایون! لطفا یه لحظه توجه بفرمایین!

سرهای جمعیت همه به طرف جورج گشت و کم‌کم به طرفش رفتند.

-دوستان! تا چند دقیقه دیگه آقای رئیس‌جمهور به اینجا می‌رسه و از شما خواهش می‌کنم کلید قرمز روی دستگاه دیجی‌هوست رو بزنید و روی صفحه نمایشگر نگاه کنید تا حالت آماده به کار رو نشون بده. همچنین هدستها باید روشن باشند و ولوم مناسب داشته باشند. صدای سخنران باید از طریق دیجی‌هوست به شما برسه! پس خواهش می‌کنم همین الان دستگاههاتون رو امتحان کنید. در حال حاضر از اون موسیقی پخش می‌شه. هرکس اشکالی داره می‌تونه از راهنماهای ما که به وسیله همین دستگاه در دسترس هستند سؤال کنه.

محل نشستن همه هم روی صفحه‌ش قابل پیدا کردنه! الان از همه خواهش می‌کنم در محل استقبال بایستید تا هیئت عالی‌رتبه بیان. متشکرم!

 

 جمعیت همه دست به جیب شدند و دیجی‌هوستهاشون رو در آوردند و مشغول به بازی‌بازی باهاش شدند. خدمه مخصوص راهنمایی این امور هم سریع توی جمعیت پخش شدند و مشغول راهنمایی شدند. تا بالاخره همه موفق شدند که از این دستگاه به نحو قابل قبولی استفاده کنند.

 

بعد از چند دقیقه با دستور از رییس تشریفات، خدمه مهمونا رو به محل استقبال راهنمایی کردند و اونا رو منظم و مرتب کردند.

مثل اینکه تشریفات هم نظامی داره و نمی‌شد از زیرش در رفت.

آقایون و خانمها یکی درمیون مرتب شدند. به آقایون گفته شده بود که کت و شلوار مشکی یا سورمه‌ای سیر باید داشته باشند و خانمها لباسهای سفید، زرد یا نارنجی. نظم و ترتیب زیبایی هم که توسط مدیر تشریفات به جمعیت داده شده بود، فضای بسیار چشم‌نوازی رو درست کرده بود.

بالاخره اتومبیل حامل رئیس‌جمهور و بانوی‌اول رسید. پشت سر این اتومبیل، ماشین فرماندار و بانو که همراه رئیس جمهور اومده بود قرار داشت و پشت سر اینها ماشینهای مستقبلین.

اتومبیلها در محل مخصوص به نوبت توقف می‌کردند و سرنشینهاشون پیاده می‌شدند و در بین اظهار هیجان واحساسات حضار به سمت محل تعیین شده می‌رفتند. مدیر تشریفات با حرکات بسیار حساب‌شده و اشرافیی خوش‌آمد مرتبی به رئیس جمهور گفت و اون و همسرش رو تا محل نشستنشون راهنمایی کرد. پشت سرشون هم بقیه آدم‌مهمها که هرکدوم توسط یکی از خدمه تشریفات همراهی می‌شدند اومدند و در محل معین مستقر شدند.

بعد مدعوین عادی به ترتیب توسط خدمه راهنمایی شدند و نشستند. در تمام این مدت موزیک ملایمی فضای محیط رو تلطیف می‌کرد. روز بسیار قشنگی بود. هوا آنچنان سرد نبود و هواشناسی پیش‌بینی یک روز مطبوع رو داشت. به هرحال سرپوشیده تهیه ‌شده که دیواره‌های شفافی مجموعه رو از فضای اطراف به نحو مناسبی جدا کرده بود، حفاظ باد زمستونی بود بدون اینکه دید مناظر قشنگ اطراف رو بگیره.

 

آقای پیرس در محل سخنرانی قرار گرفت و ضمن خوش‌آمدگویی به شخص اول و بانو و سایر حضار و مدعوین و ارائه یک گزارش نسبتا مفصل از اوضاع کارخونه در سابق و وضعیت فعلی و بیان اینکه چقدر اقدام به چنین کارهایی می‌تونه در پیشبرد اهداف اقتصادی شهری و حتی مملکتی مثمر ثمر باشه و سایر مطالب خسته‌کننده، جمعیت حضار رو به شنیدن بیانات رئیس‌جمهور دعوت کرد.

 

رئیس‌جمهور با یه ژست خاکی و بی تکلف در بین تشویق و ابراز احساسات شدید حضار از جاش پا شد و به سمت تریبون رفت. آقای پیرس همونطور که همراه جمعیت مشغول به دست زدن بود جا رو براش خالی کرد.

 

-دوستان! هموطنان! و صنعتگران عزیز!........

همونطور که رئیس‌جمهور سخنرانیش رو شروع کرده بود، جورج که برای خودش به طور سفارشی یه صندلی، ردیفهای شیشم هفتم انتخاب کرده بود، کنار همکارهای سابق خودش جا خوش کرده بود و زیرلبی باهاشون اختلاط می‌کرد.

 

آقای پیترسون، با بی‌سیم جورج رو گرفت.

-کجایی تو؟ چرا جلو نیستی؟

-به من احتیاج داری مگه؟ من از این به بعد وظیفه‌ای ندارم! یادته؟

-بابا تو ناسلامتی دست راست منی! کجا نشستی اون عقب مقبا!

-همینجام چند ردیف عقبتر! چیکار داری حالا؟

 

مدیر داخلی در حالی که سرش ۱۸۰ درجه چرخیده بود و جمعیت رو اسکن می‌کرد بالاخره جورج رو پیدا کرد و با دست بهش اشاره کرد بیا جلو!

 

جورج هم در حالی که از دوستهاش معذرت‌خواهی می‌کرد از جاش بلند شد و از راهرو بین صندلیها به سمت پیترسون راه افتاد.

 

پیترسون به صندلی کنارش اشاره کرد که خالیش کرده بود! جورج به آرومی روی صندلی ردیف جلو کنارش نشست و یواش زیر گوش پیترسون گفت: بالاخره کار خودتو کردی.

مدیر داخلی گیج مونده بود که چی داره می‌گه؟ اما این چندوقت یاد گرفته بود که نباید جورج رو سین جیم کنه.

رئیس‌جمهور کلی در مورد مزایای تکنولوژی و پیش‌برد صنعت در ایالت و صلح بین‌المللی و یکسانی حقوق و خیلی چیزای کلیشه‌ای دیگه حرف زد  و در بین تشویق حضار سخنرانیش رو تموم کرد.

وقتی که دوباره آقای پیرس بالا رفت که مؤخره رو بگه و همه رو برای بازدید دعوت کنه، رئیس‌جمهور برگشت طرف صندلی جورج و با یه حرکت ملایم با سرش اشاره‌ای کرد.

جورج رو کرد به مدیر داخلی و گفت : خوب دیگه! با من کاری نداری؟ و قبل از اینکه پیترسون از بهت در بیاد، از جاش بلند شد و رفت طرف صندلی رئیس جمهور. یکی از خدمه تشریفات که صحنه رو دید مثل فشنگ از پشت، یه صندلی برای جورج رسوند و کنار رئیس‌جمهور گذاشت. جورج هم نشست و زیر لبی باهاش شروع به صحبت شد.

آقای پیترسن به چشمهاش نمی‌تونست اعتماد کنه! رئیس‌جمهور رو می‌دید که گل از گلش شکفته بود و با هیجان حرف می‌زد و جورج که سرش پایین بود و تقریبا قرمز شده بود.

 

آقای پیرس که جمعیت رو به بازدید و افتتاح خطوط تولید دعوت کرد همه بلند شدند. رئیس‌جمهور با همسرش جلو افتادند و اون طرفش جورج بود . سه تایی به سمت سالنهای تولید که فاصله چندانی تا اینجا نداشتند به راه افتادند و بقیه پشت سرشون.

 

در تمام مسیر رئیس جمهور گرم گفت‌وگو با جورج بود. مراسم افتتاحیه به خیر و خوشی گذشت و همه مهمانها با حیرت از خطوط تولید بسیار زیبا با تکنولوژی روباتیک دیدن کردند.

 

بعد از اون، مراسم مجللی برگزار شد و سایر برنامه‌های جشن یکی پشت دیگری به صورت آبرومندی انجام شد. مجلس رقص بسیار مرتبی بود با یک گروه موزیک بین‌المللی و سر شب مراسم آتش‌بازی و نورافشانی آسمان شب رو بسیار زیبا کرده بود. یکی از جالبترین برنامه‌ها ساختن شکل آرم اتومبیلهای جنرال‌موتورز در آسمان بود که موجب حیرت همه شده بود.

 

یک شام به یاد موندنی هم پایان مراسم بود. در تمام این برنامه‌ها جورج دقیقا به دست راست رئیس‌جمهور نصب شده بود و قدم به قدم همراه او می‌رفت.

 

وقتی که مراسم تمام شد و جمعیت برای بدرقه کنار هلیکوپتر جمع بودند، رئیس جمهور ضمن قدردانی از آقای پیرس و آرزوی موفقیت براش، بهش گفت: راستی آقای پیرس عزیز، خوشحال می‌شم اگه براون رو یه مدت به عنوان قرض به من بدیش!

 

آقای پیرس رو کرد به پیترسون و گفت: آقای پیترسون، لطفا در اولین فرصت به من یادآوری بکنید که در مورد انتقال آقای براون و تسویه حساب ایشون سریعا اقدام بشه و به طرف رئیس‌جمهور برگشت و گفت: قربان، خوشحال می‌شم اگه بتونم خدمتی کرده باشم.

رئیس جمهور لبخندی بهش زد و روکرد به جورج و گفت: با من میای براون؟

جورج هم متواضعانه سری خم کرد و همراه رئیس‌جمهور سوار هلیکوپتر شد.

 

جمعیت هلیکوپتر رو تا زمانی که در افق گم شد با چشم دنبال کردند و بعد به سمت محل گرد‌هم‌آیی برگشتند.

 

آقای پیترسون کلا به هم ریخته بود! از اون لحظه که جورج بهش گفته بود کار خودتو کردی می‌دونست کار رو خراب کرده و الان به چشم خودش دید که کار چطور خراب شده. جورج خوش‌شانس پرید و رفت. کسی نفهمید کجا و کسی نفهمید چرا؟

 

.......................................................................

 

فردای روز جشن، تعطیل بود. آقای پیترسون که در مرکز شهر کاری داشت، برای رفع خستگی وارد یه بار شده بود تا چیزی بزنه و خستگیی بگیره. تلویزیون داشت مراسم افتتاحیه رو توی یه کانال خبری نشون می‌داد.

همینجور که یه صحنه از مراسم داشت کلوزآپ رئیس‌جمهور و جورج‌ رو نشون می‌داد همه با شنیدن یه صدای گرمپ به سمت جای پیترسون برگشتند و دیدند که غش کرده! متصدی بار سریع پرید با یه ظرف آب و حوله خیس سعی کرد به حالش بیاره.

مشتریا ازش پرسیدند که چطور شد؟ بارمن جواب داد: این بابا خیلی آدم عجیبیه ها! من یک کلمه ازش پرسیدم این یارویی که کنار جورج براون واستاده کیه؟ که یه دفعه دیدم تلپ! زانواش شل شد و غش کرد!!!

 

 پایان...

 


آیا می‌دانید:   کوتاهترین جنگ تاریخ بین زنگبار و انگلستان در سال ۱۸۹۶ اتفاق افتاد که در آن جنگ، زنگبار بعد از ۳۸ دقیقه تسلیم نیروهای انگلستان شد.


 

خوب تموم شــــــــــد!

مطمئنم که خیلیا الان دنبال دسته جارو می‌گردن یا دمپایی که اعدامم کنن :)))

اما به نظر من همچون شخصی، باید همچین سرنوشتی هم داشته باشه! مثل مری پاپینز، که با باد اومد و با باد هم رفت!! هرچی دیگه در موردش می‌نوشتم به دلم نمی‌نشست :))

خلاصه ببخشید دیگه! سلیقه‌ست و هزار عیب شرعی!

 

خسته نباشین و قربان همگی

                                            تازه‌وارد قصه‌گو!

 

پ.ن. من واقعا به جادوی وودوو اعتقاد دارم  و  به پسر خورشید ارادتم روز افزونه!

 

 


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>