سلام.
خوبین، خوشین، سلامتین!
ببخشین این یکی دو روز قصهم نیومد خداییش گرفتاریم هم زیاد شده بود. گفتم یه کم جمله قصار از خودم در کنم که هم بچهها دستخالی از اینجا نرن هم دوگوله استراحت مختصری کرده باشه.
جاتون خالی نباشه مختصری هم سرما تناول کردیم. نه که مریض و کلهپا باشم ها، ولی همچین خوب خوب خوب نیستم. فقط خوب خوبم!! الان هم که اومدم خدمتتون یه خورده گیج میزنم چشمم هم سنگیـــــن! تا یار که را خواهد و میلش به که باشد!
گفتم اگه امروز هم ننویسم، یکی از دوستان نه، یکی دیگه زحمتمونو میکشه و با یه اسنایپری، بومرانگی، مگسکشی چیزی خدمتمون میرسه :))
شروع میکنم. هرچی خدا بخواد. ببینیم قضیه جورج ما به کجا قراره بکشه! راستیاتش منم با شما خیلی فرقی ندارم و به یه اندازه علاقمندم بدونم چه اتفاقاتی در پیش داره :)) فرق من با شما اینه که یه چکپوینتایی از قضیه رو که تو اون لطیفهه بوده میدونم و بقیهشو الله اعلم!! لطفا به من اعتراض نکنین که این چه وضعشه و اینا! این روش کار منه و برای خودم هم خیلی بامزهاست چون خودم هم داستانو نمیدونم وقتی مینویسمش خودم هم هیجانزده و شوکه میشم :) خوش میگذره دیگه!!
خوبه پر چرت گفتم! بریم؟ بریم...
زندگی ناشناخته جورج-قسمت چهارم
چند دقیقه تمام سالن با شور و شوق زیادی غرق صدای دست و تشویق کارکنان پیرساندسان بود. همه از زن و مرد، کودکانه شادی میکردند. آخه بار سنگینی از نگرانی از دوششون برداشته شده بود. کمکم همه از جا بلند شدند به طرف جورج اومدند و دور و برش رو گرفتند.
در این موقع، آقای پیترسون با صدای بلند گفت: دوستان، اجازه بدین، میخوام یه چیزی رو اعلام کنم و اون اینکه جناب آقای پیرس بزرگ به من اعلام کردند که به هرکدوم از شما در اولین پرداخت، به اندازه یکچهارم حقوقتون اضافه داده بشه تا حسابی در شادی پیرساندسان شریک باشین!! صدای فریاد جمعیت داشت سقف رو روی سرشون خراب میکرد! آقای پیترسون اضافه کرد: دوستان و یه خبر جالب دیگه اینکه جورج عزیز ما به عنوان تشویقی میتونه یک دستگاه از اتوموبیلهای کمپانی جنرالموتورز رو انتخاب کنه!
اون روز به عنوان یک نقطه عطف در تاریخ کارخونه و یک خاطره قشنگ در ذهن همه اعضای خانواده بزرگ پیرساندسان موند.
بعد از مراسم، آقای پیترسون جورج رو به اتاق خودش دعوت کرد تا با هم قهوهای بخورند و در مورد نحوه عقد پیشقرارداد و سایر موارد مربوط بحث کنند.
اتاق مدیر داخلی، آفتابگیر و دلباز بود با مبلهای چرمی قهوهای نرم، که آدم توش غرق میشه و میز و کمد چوب مرغوب خودرنگ. در مجموع، اتاق رو خوشسلیقه دکور کرده بود.
وارد اتاق که شدند، پیترسون به جورج رو کرد و گفت راحت باش، بشین. سیگار؟
درحالی که جعبه بزرگ سیگار برگ رو به طرف جورج میگرفت، یه دونه زیر لب گذاشت. جورج محترمانه تعارف مدیر رو رد کرد.
درحالی که سر سیگار رو با دندون میچید و روشنش میکرد، زیرچشمی حرکات جورج رو زیر نظرداشت. جورج در کمال راحتی و بدون نگرانی خودش رو توی یکی از مبلها غرق کرده بود و داشت منظره زیبای بیرون رو ورانداز میکرد. کارخونه با وجود فضای صنعتی، به هیچ عنوان محیط خشک و سیخکیی نداشت. برعکس بیشتر به یک باغ یا جنگل سرسبز شبیه بود. فضایی با درختهای بلند و تودرتو که بین اونها سالنها و فضاهای صنعتی با سقفهای شیروونی رنگی چشمک میزد. در فضاهای باز هم باغچههای غرق گل و سبزی محیط رو به نحو دلچسبی رنگآمیزی کرده بود.
مدیر بعد از اونکه سیگارش رو روشن کرد، چند لحظه از پشت دود غلیظ با چشمای تنگ شده به جورج نگاه کرد و گفت: میدونی، تو خیلی آدم مرموزی هستی!
انگار جورج توی این دنیا نبود. اما بعد چند لحظه مثل اینکه یکی تکونش داده باشه به طرف مدیر داخلی برگشت و گفت: ببخشید چی فرمودین؟
-میگم خیلی مرموزی. من تا حالا کسیو با مشخصات تو ندیدم. یه کارگر ساده که مهمترین آدمای دور و بر من باش سابقه رفاقت جونجونی داشته باشن! عجیب نیست؟
-خیرقربان! اون موقع که من با آقایون دوست بودم هیچکدوم افراد مهمی نبودن. همه با هم دوست و صمیمی بودیم. راستی قربان، من داشتم فکر میکردم اگه بخوایم سالنهای تولید جدید اضافه کنیم بهتر نیست اطراف دریاچه رو انتخاب کنیم؟ اونجا کمدرخته و ضمنا راه دسترسی مناسبی هم به خارج داره...
-جورج! در اون مورد بعد صحبت میکنیم. الآن دلم میخواد در مورد خاطرات تو حرف بزنیم.
-خاطرات من قربان؟ آخه خاطرات من چه اهمیتی میتونه برای شما داشته باشه؟
-همینجوری! دلم میخواد حالا که ما همکار نزدیک شدیم، یه کم با هم صمیمیتر باشیم. دوست دارم بیشتر بشناسمت.
به دقت حرکات جورج رو زیر نظر داشت. دلش میخواست میتونست از پشت این چشمهای درشت، افکارشو بخونه. اما هرچی دقت میکرد فقط یه چهره کاملا آروم و بیگناه با حالتی بسیار آسوده و بیخیال رو میدید.
-قربان اگه من این آقایون رو میشناختم، یه تصادف محض بوده. من توی یه شهر خیلی کوچیک به دنیا اومدم و بزرگ شدم و اکثر دوستان من الآن توی همون شهر هستند. خوشحال میشم اگه یه وقت که با هم صمیمیتر شدیم، به اونجا سفری بکنیم. ماهی آزاد اونجا معروفه و من تو صیدش استادم. این فرصت رو از دست ندید قربان!
پیترسون درحالی که از ته دل و از زور ناکامی آه بلندی میکشید دود سیگار برگ کوبایی رو بیرون داد و رفت پشت میزش نشست و شستی احضار منشی رو فشار داد.
-خانم آستریج پس این قهوه ما چی شد؟
......................................................
اوضاع کارخونه روز به روز بهبود پیدا کرد. شانس خوب جورج هم به صورت یک عادت برای همکاران در اومده بود. خیلی طبیعی بود اگه یکی از کارگرها توی محوطه جورج رو گیر بیاره و بگه: آقای براون ببخشید برادر من از وضعیتش توی بیمارستان وایتپالاز راضی نیست! شما دوستی آشنایی تو وزارتخونه ندارین که اونو به میسوری انتقالش بده؟ و جالب اینکه اکثر درخواستها به نحو مرموزی انجام میشد و کسی هم تعجب نمیکرد.
اراضی اطراف دریاچه به سرعت تسطیح و آمادهسازی شد و سالنهای تولید مناسبی در این منطقه احداث شد. بالای سردر هر کدوم از این سالنها آرم یکی از محصولات جیام به زیبایی خودنمایی میکرد و کارگران جدید به سرعت استخدام و آموزش داده میشدند.
فضاهای ورزشی و تفریحی مختلفی در گوشه و کنار کارخونه ساخته شد و همهچی برای شروع موفقیتآمیز کار جدید مهیا میشد.
خطوط تولید ساخته و تست شد، نتیجه محصول هم به آزمایشگاه کنترل کیفیت اداره استاندارد و خود جنرال موتورز ارسال شد و نمره قبولی خوبی گرفت.
این روزها سر جورج خیلی شلوغ بود. یه لحظه سر جاش بند نمیشد. با شوق و ذوق خاصی توی سایت جدید جولون میداد. زده بود زیر همهچی! کت نمیپوشید، کراوات نمیبست، یقه و آستینهاشو بالا میزد و توی سالنهای تولید جدید اینور اون ور میرفت. یه هامر گوجهای ناز هم سوار میشد که اسمشو گذاشته بود لیدیبرد. آخه خالهای مشکی اطرافش اونو شبیه یه کفشدوزک میکرد!
هرچی به سال نو نزدیکتر میشد، هیجان جورج و کل کارخونه بیشتر میشد، محوطهسازی دیگه تقریبا تکمیل بود. جاده قشنگی تا در سالنها زده شده بود که اطرافش هم به زیبایی تزئین و درختکاری شده بود. یه سالن بیلیارد خیلی شیک و یه بوفه و تریای دلچسب هم درست بر دریاچه زده شده بود و از همه قشنگتر، یه کلوپ شبانه شیک هم درست وسط دریاچه، در فاصله بیست سی متری ساحل روی پایه ساخته بودند که با یه پل زیبا به کارخونه متصل میشد. شبها تلألو نورپردازی و موزیک محیط خیلی رؤیاییی بهش میداد.
پیشرفت سریع پیرساندسان توی تمام ایالت پیچیده بود و کنجکاوی جراید و رسانهها رو برانگیخته بود. روزی نبود که تعدادی خبرنگار اطراف کارخونه پلاس نباشند و دزدکی یا رسمی از محیط و افراد عکس نگیرن و گزارش تهیه نکنند. در حدی که آقای پیرس دستور داده بود که یه معاونت به اسم روابط عمومی تأسیس بشه که یکی از وظایفش رسیدگی به امور جراید و برگزاری دیدارهای مطبوعاتی بود و وظیفه دیگهش فعالسازی وبسایت اختصاصی کارخونه. ضمنا قرار شده بود که استفاده از تأسیسات رفاهی و دریاچه کارخونه، روزهای شنبه و یکشنبه عمومی باشه که مدیریت این امور هم بر عهده روابط عمومی بود.
اواخر ماه نوامبر همهچی آماده بود. خطوط تولید مرتب و کارگرهای آموزشدیده و آماده، بخش کنترل کیفیت مستقر در سایت از مجربترین افراد با سابقه کار در جیام تشکیل شده بود با یک آزمایشگاه کاملا مدرن. پشت این تأسیسات یک لابراتوار کامل "آر اند دی" ساخته شده بود که قرار بود به فاصله یک فصل کاری از شروع به کار بخش جدید کارخونه از محل درآمدهای جدید تجهیز و راهاندازی بشه. وظیفه این قسمت تحقیقات علمی و عملی برای بهبود کیفیت و کارآیی قطعات تولیدی بود. با پرداخت پول هنگفتی چند نفر از بزرگترین متخصصین ماشینسازی کشور از دانشگاهها و مراکز صنعتی ایالات متحده جذب این بخش شده بودند.
اراضی پاییندست دریاچه هم توسط کارخونه خریده شده بود که قرار بود شهرک مسکونی کارخونه در همین محل ساخته بشه. ابواب جمعی کارخونه تقریبا در حال ذوقمرگی بودند. هر جمعه، در گردهمآیی هفتگی، آقای پیترسون یا آقای براون، معاون ارشد جدید او! خبرهای امیدبخشی از پیشرفت در کار یا تسهیلات رفاهی و فنی به اطلاعشون میرسید.
جورج، معاون ارشد جدید، محبوب همه موندهبود. بین دخترها هم خیلی سوکسه داشت. خودش اما توی این باغها نبود. عشق اولش خطوط تولید بود و بعد از اون فقط هامر خوشگلش رو دوست داشت و وسائل ماهیگیری حرفهایش. همیشه عقب ماشینش وسائل ماهیگیری و کمپینگش آماده بود. به محض اینکه از کار فارغ میشد ماشینو آتیش میکرد به طرف یه دریاچه یا رودخونه جدید. یه کلکسیون بزرگ از عکس ماهی داشت که همهرو هم خودش صید کرده بود. داشت پولهاشو جمع میکرد که یه قایق تفریحی هم بخره با یه تریلر مخصوص برای بستنش به عقب هامر.
این گیجی جورج هم شده بود جوک رایج دخترهای کارخونه! توی سلف سرویس وقت نهار خیلی اتفاق میافتاد که یکی از دخترها بلند میگفت بچهها جورجبراون جدیدو شنیدین؟ و همه با علاقه برمیگشتن طرف اون یکی. اونم مثلا تعریف میکرد که امروز در حالی که داشت بلند بلند با خودش حساب کتاب میکرد و توی راهرو اداری میدوید، دماغ به دماغ خورد به من و هول شد بجای اینکه معذرت بخواد گفت خیلی متشکرم خانم! منم بهش گفتم خواهش میشه قربان همیشه تشریف بیارین! و همه غشغش میزدن زیر خنده!! اما همه ته دلشون دوستش داشتن چون خیلی محجوب و مؤدب بود و با پست و مقام جدید خودشو گم نکرده بود. همیشه توی همه مراسم جمعی حضور داشت و بین کارگرها و همکارهای قدیمیش مینشست.
یه روز از روزای آخر دسامبر، آقای پیرس به پیترسون مدیر داخلی ایمیل زد که برای روز افتتاح رسمی قسمتهای جدید، قراره مهمونای ویژهای بیان. خودت و کارخونه باید حسابی آماده باشین.
از قبل برنامهریزی شده بود که شهردار و رؤسای ادارات و بانکهای محلی در مراسم حضور داشته باشند. آقای پیرس اشاره کرده بود که فرماندار ایالت هم احتمالا یکی دیگه از مدعوین خواهد بود.
آقای پیترسون به شدت به تکاپو افتاد تا شکوه و عظمت مراسم رو افزایش بده. با یک گروه بزرگ جلوههای ویژه تماس گرفت تا اون شب رو با نور افشانی مثل روز روشن کنن. با بهترین رستورانهای ایالت قرارداد پذیرایی شاهانهای بست و تعداد مدعوین رو دوبرابر کرد.
یکی دو روز بعد تلفن دفتر کار آقای پیرس به صدا اومد.
-بله؟
-(اوه فرد، آقای پیرسه، صداش هم به شدت داره میلرزه. دارم از ترس میمیرم لطفا بهم بگو چکارت داشت اوکی؟)
-خوب خوب. وصلش کن سریع!
مکالمه دو سه دقیقهای آقای پیرس با مدیر داخلی، درحالی که در طول صحبت فقط اصواتی مثل "م" , "ب" از آقای پیترسون در میاومد و صدای فریادهای گنگ آقای پیرس از گوشی تلفن فضای اتاق رو پر کرده بود، انجام شد.
آقای پیترسون که گوشی رو گذاشت، مری آستریج، درحالی که داشت از فضولی منفجر میشد توی چارچوب در ایستاده بود و به دهن باز مدیر زل زده بود. به محض اینکه مکالمه قطع شد، خانم منشی فریاد زد: به خاطر خدا یالا به من بگو چه خبر شده؟
مدیر داخلی مثل مستها تلو تلو خوران از پشت میز بلند شد و پنجره رو باز کرد. بعد برگشت طرف منشی و گفت: قراره رئیسجمهور در مراسم شرکت داشته باشه!!!
ادامه دارد...
آیا میدانید که: خرسهای قطبی چپ دستند!!! مثل من :)
خسته نباشید.
خوش گذشت؟
خدا کنه!!
یعنی جدی رئیس جمهور میاد؟ داره جالب میشه!! (اینم از بازارگرمی ما و پیامهای بازرگانی!!)
خودم خوشم میاد ولی به نظرم توضیحات فنی و ایناش از حد حوصله بعضیا بزنه بالا! چکار کنم؟ یه دفعه هم اینجوری میشه دیگه! :)
قربان همگی
تازهوارد



