جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 1 اردیبهشت 1387
گرفتار بودم، تو خودم گلوله بودم، خیلی جام تنگ بود، داشتم خفه می‌شدم!
 
زحمت کشیدم، زور زدم، عرق ریختم، تا پوستم کنده شد!!!

خیلی پیشرفت کردم شدم یه کرم چروک و پشمالو و بدقواره! با حرکات دودی و همیشه گرسنه!

ولی پشتکار داشتم بدفرم! پیله! سیریش!

انقد گیر دادم و پیله کردم تا موفق شدم!

بالاخره تونستم بپرم! تونستم آزاد بشم! دنیا رو از بالا ببینم...

امروز که سر برکه نشسته بودم یه فرشته دیدم . خوشگل!

براش دست تکون دادم ، بوسه فرستادم. جواب داد. خیلی زود.

خوب که نگا کردم دیدم خودمم . تو آب!!!
 
 
 

آیا می‌دانید که...
 غیرممکن است بتوانید با چشم باز عطسه کنید!!

 
موفق باشین و شنگول.
 
قربان همگی
                                   تازه‌وارد