سلام ،
الان داشتم یه پست روزمره مینوشتم که دیدم کامنت رسیده.
با خوشحالی بازش کردم. میدونین؟ من هنوز که هنوزه این پدیده کامنت برام خیلی هیجان داره! جدی میگم.
وقتی که آدرس بلاگسکای رو میزنم و میام جلو تا میرسم به مدیریت وبلاگ یه لحظه روش مکث میکنم خواهی نخواهی!
بعد کلیدو میزنم و روم رو یه کم میگردونم یا خودمو با یه چیز دیگه سرگرم میکنم! چند ثانیهای طول میکشه تا بیاد برسه به قسمت مرکز مدیریت. با گوشه چشم به نظرات تأیید نشده نگاهی میندازم اگه یه عدد قرمز جلوش باشه باور کنین هر دفعه دلم میریزه! خیلی خوشحال میشم! خیلی. اعتراف میکنم که هنوز بعد دوماه به این قضیه عادت نکردم! اینکه یه نفر از یه گوشه ایران یا دنیا این ارزش رو بهم داده که اومده تو وبلاگم ، مطالبم رو خونده و برام یادداشت گذاشته. نمیدونم این اخلاق بچگونهس یا چی؟ ولی خجالت نمیکشم که اعتراف کنم منم این اخلاقو هنوز دارم.
امروز صبح تو برنامه مردم ایران سلام یه استاد قدیمی تئاتر رو اورده بود شهیدیفر. البته برنامه تکرار پارساله به نظرم. برنامه خیلی خوبی داره، مردم ایران سلام. خیلی افرادو با سلیقه انتخاب میکنه و نحوه اجراش هم قشنگه. به دل من میشینه.
خلاصه این استاد قدیمی تئاتر که اسمش فکر کنم آقای مهدی علیمحمدی بود، هست، خیلی دلنشین حرف میزد و بیریا. شاید بیش از هفتاد سال سن داشت. وسط داستان زندگی و خاطراتش گفت من در سن ۱۵ سالگی پدرم رو از دست دادم . یهو اشکاش ریخت. حالا شاید اصلا خاطرهای هم از پدرش نداشت یا خیلی کم ولی تا اسم پدرش روبرد گریهش گرفت. اومد جلو رسید به شوهر خواهرش که همون سالها از دنیا رفته بود دوباره بغض کرد. داستانی بود. دستمال درآورد فین کرد بغضشو خورد و دوباره شروع کرد. خیلی صمیمی و بیریا. البته بماند که طرف هنرپیشه بود ولی هیچ هنرپیشهای شایدنتونه به این راحتی بغض کنه و منو تحتالشعاع رقت قلبش قرار بده. حتی منم همراش بغض کردم!!
شاید یه خورده از خودمو تو این بشر دیدم. نه هنرپیشگی رو این رقت قلب رو و اینکه چقدر محیط اطراف میتونه رومون اثر مستقیم بذاره.
خلاصه داشتم میگفتم که چقدر از یه توجه هنوز که هنوزه مثل بچهها هیجانزده میشم و اگه طرف بهم ابراز محبت کرده باشه که دیگه هیچی! اگه کامنتا تعداد داشته باشن که تا شب کوکم!
تا اینجاشو داشتین؟ تمام پرانتزایی رو که این وسط باز کردم میبندم و فلاشبکا رو میبندم و میام به همین چند دقیقه قبل!
با اوصافی که براتون گفتم یهویی پریدم تو هوا! خیلی شنگول شدم که آن لاین کامنتو گرفتم! بازش که کردم دیدم یه دوسته که معمولا کامنتای شاد و شنگولش همیشه منو غرق خوشی میکنه همیشه هم جفت جفت برام کامنت میذاره!! اما این دفعه لحنش گرفتهست! انگار یه چی محکم خورد تو کلهم! خانوم مدیر داخلی میگه چیشد؟ ببینید همچین محکم خورد تو کلهم که اونم صداشو شنید! گفتم یکیو رنجوندم!
اگه پستای منو دنبال کرده باشین به نظرم تو قسمت آرزوها یکی از آرزوهام همینه! که با زبون تیزم کسیو هرگز نرنجونم! که متأسفانه دوباره این تیغه تیز، از دستم لغزید.
البته امیدوارم اونم به شوخی ازم رنجیده باشه! ولی من واقعا دیگه نتونستم به اون پست ادامه بدم. اومدم کامپیوترو ببندم دیدم نمیتونم. سریعا ازش معذرت خواهی کردم. دلم راضی نشد. شروع کردم اینجا این پستو اضافه کردم.
میبینین؟ کمکم که با هم آشنا میشیم ، بیشتر از هم میدونیم. الان شما میدونین که من براتون خیلی اهمیت قائلم. بیشتر!
پس اینم بدونین که اگه من بعضی وقتا با کسی احساس دوستی بیشتری بکنم، ممکنه این تیغه شوخی رو شلتر بگیرمش! البته ناخواسته! و اگه یه بار با کسی شوخی کردم بدونین که باش راحتتر بودم که شوخی کردم! و از خدا میخوام که زبون تیز منو با سوهان عقل نرمش کنه! آمین.
ببخشید که ایندفعه هیچ مطلب مفرحی ننوشتم.
حال و روزم اقتضا نکرد.
ارادتمند ، تازهوارد
پ.ن. خانوم مدیرداخلی داره میگه: آقا بد اخلاقه! کتک میخوای؟
چی بگم بهش؟
پانویسدوم : خوشحالم که همهچی به خیر و خوشی گذشت و دوستم با کمال نجابت اومد و اعلام کرد که قضیه از بیخ و بن ساخته ذهن شکاک منه. خدا رو شکر.



