سلام ,
آقا قبول نیست ! من هرچی می شینم این داستانو به سرانجام برسونم نمی شه !
اوضاع ایام که اینجوری ! امروز هم اومدم بشینم کلک کار رو یه سره کنم ! ایده ادامه داستان بود که مثل مور و ملخ هی می ریزه تو مخم ! هی همدیگه رو هول می دن ! اصلا هم به علت کثرت شدید تجربه نمی تونم تصمیم بگیرم کدومشون بیسته کدومشون با ارفاق شیش ! چون نمی دونم تو داستان چه جوری جفت و جور می شه !
یه اعتراف بکنم همینجا ؟ نخندینا ! من به عمرم نه رمان خوندم نه داستان کوتاه !!!! چرا یکی دو بار دزیره رو خوندم ! یه بار هم دایی جان ناپلئون ! اصلا کتاب که دستم می گیرم خوابم می گیره اونوقت مجبورم خوابای چپ اندر قیچی ببینم !
به عمق فاجعه پی بردین ؟
نتیجه اخلاقی اینکه نمی تونم تو این پست سر و ته قضیه رو هم بیارم ! اگه حوصله شو ندارین لطفا شدیدا اعتراض کنین دیگه ! شمام هی نشستین لبخند می زنین ! بابا فحش و بد و بیراهو برا همین موقعا اختراع کردن دیگه !
بریم ؟ رفتیم !
یک داستان واقعی
(قسمت بعدیش!)
- آره مامان سالمه ! دارم می گم اومده بود اینجا که !
مادر که یه خورده هم از رو رفته فقط قیافه مبهوتی به خودش می گیره و انگار که دیگه فکرش به جایی قد نمی ده با دهن باز و چشمای از حدقه در اومده به دخترش نگاه می کنه !
- اون می گفت همسایه ها همچین آدمای خطرناکی هم نیستن ! می گفت خیلی وقتا اونا از ما می ترسن ! می گفت بعضیاشون مهربونن ! می خواسته با پسر همسایه دوست بشه که باباهه از راه می رسه و با پسرش دعوا می کنه و با خودش می بردش !
مادر دیگه به اینجاش رسیده بود ! بریده بریده از زیر لب به دخترش می گه :
- دو ...... س .....ت بشه ؟ با پسر همسایه ؟
- خوب آره ! مگه چیه ؟ نمی شه مگه ؟ امروز هم ما با هم برنامه داریم بریم خودمونو بهش معرفی کنیم و بگیم که ما ازش نمی ترسیم و می خوایم باهاش بازی کنیم !
مادر تصمیم خودشو می گیره . مصمم پا می شه و در حالی که دندوناش کلید شده حرف دخترشو قطع می کنه :
- خوبه . دیگه بس ! بی کلگی هم حدی داره ! تو چرا نمی ری با دختر همسایه بالاییا دوست بشی ! چرا صد تا کار خوب که هزاربار بهت گفتم نمی کنی ؟ چرا اتاقتو جمع نمی کنی ؟ ..... وااای الان می دونی چقد از وقت خوابت گذشته ؟ تو الان باید هفتا پادشاه خواب دیده باشی !
- مامان ! تو رو خدا من قول دادم ! ما با هم قرار گذاشتیم ! اینجوری بچه ها همه باهم می رن فقط من می مونم و این خیکیه !
به بالا اشاره میکنه !
- اصلا نگران نباش خوشگلم ! هیچ مامانی راضی نمی شه بچشو بفرسته بیرون اونم این ساعت بعد از ظهر ! الان همه دوستای تو تو رختخواب دارن لالا می کنن !
و همینطور که اینا رو می گه دست دخترو تو دستش قفل می کنه و ملایم ولی مصمم اونو به سمت اتاق خوابش راهنمایی می کنه !
دختر اول بهت زده به مادرش نگاه می کنه اما وقتی مطمئن می شه که قصد مادر چیه با تمام وجود به همه جای دنیا می چسبه طوری که مادر مجبور می شه هر قدم به قدم یه جای دخترو از یه جای دنیا جدا کنه !
- نه مامان تورو خدا ! نه ! مامان به خدا احتیاط می کنم ! مامان ضایع می شم پیش بچه ها !
- .. .. .. ..
- مامان فقط همین یه بار !
- مگه داداشات یادت رفتن ؟ همین یه بار ! مگه اونا چن بار رفتن بیرون ؟
- من که داداشام نیستم !
- هستی یا نیستی ! الان وقت خوابته و این برا من مهمه که دختر منظم بدونه کی چیکار باید بکنه ؟
و همینطور که دختر مشغول جیغ و ویغ بی حاصل بود پروژه نصب دخترکوچولو در تختخوابشو به بهره برداری رسوند و با یه لبخند فاتحانه صورت خیس دخترشو ملایم بوسید و گفت :
- عزیزکم باور کن من این کارو فقط به خاطر اینکه دوستت دارم می کنم . سعی کن بفهمی ! من حاضر نیستم به هیچ قیمتی تو رو از دست بدم .
دختر دیگه فقط هق هق می کرد . روشو از مادرش گردوند و ساکت شد .
مادر هم روانداز دختر رو مرتب کرد و ملایم بلند شد و به طرف در رفت . همینطور که در رو می بست گفت :
- خوب بخوابی مامان !
و درو بست . یه لحظه بعد هم صدای چرخیدن کلید توی قفل شنیده شد .
همین لحظه دختر مثل فنر از رو تختش پرید ٫ در حالی که لبخند فاتحانه ای پهنای صورت شیطونشو گرفته بود .
چشماش برق می زد و یه گوشه از سقفو داشت می پایید . یواش پیش خودش گفت : یک یک یک یک !
بعد با صدای بغض آلودی داد زد : - مامان ! من تا کی باید همینطور بخوابم ؟
مادر از اون ور در با حالت حاکمانه ای جواب داد : عزیزم تو حالت خوب نیست تا وقت شام باید اون تو باشی !
دختر در حالی که از خوشی تو پوست نمی گنجید دلش غنج رفت و دستاشو به هم مالید . بعد با حالت زاری داد زد :
- مــــــامــــــــان ! ولی لطفا برا شام یه غذای خیلی خیلی خوبی بهم بدیا !
- چشم خوشگلم . حالا چشاتو ببند !
- باشه مامان جونم !
دخترک همینطور که اون بالا رو داشت می پایید پیش خودش گفت : دو دو دو دو !
بعد با میله بلندی که از زیر تخت بیرون آورد دو سه بار آروم ولی منظم کوبید به یه نقطه از سقف .
بعد از چند ثانیه همون صدا از بالا تکرار شد .
دخترک معطلش نکرد و مثل فرفره از دیوار رفت بالا و با مشت کوبید به همون نقطه ! یهو یه جسم نسبتا سنگین شروع کرد جابجا شدن و از پشت اون صورت خندان یه پسر بچه که داشت از شدت هیجان سر جاش تیک آف می کرد پیدا شد !
دختر دستشو داد به پسره و همینطور که داشت از سوراخ سقف وارد خونه بالایی می شد یواش تو گوشش گفت : سه سه سه سه !
خوب چطور بود ؟ فک کنم داره گرم میشه نه ؟
داستان داره استخون بندی پیدا میکنه ! کم کم میخواد ازش خوشم بیاد !



