سلام .
یه سؤال ! به هرکی بتونه بهترین حدسو بزنه که نتیجه به کجا قراره برسه یه دونه تویوتای کورولا مدل ۲۰۰۸ جایزه میدیم !!! (بابا ادعا! کاشکی خودم برنده شم
)
یه اعتراف ! هنوز خودم هم خوب نمیدونم قراره چه اتفاقاتی بیفته
ولی خط داستانیش اسکیس خورده ! نگران نباشین
.
یه خواهش ! لطفا زود تصمیم نگیرین ! این یه داستان صرفا خاص ساعت نه بچهها نیست ! یه خورده قراره نوعی نگاهانه بشه ! اگرچه هنوز خودم خوب نمیدونم چهجوری !!
.
خوب بریم جلو ببینیم تک تک کیبورد و پرواز ذهن میخواد منو شماها رو به کجا برسونه ؟ کمربندا بسته ! پشتی صندلیا به حالت عمودی ! آهای ته کلاسیا شلوغ نکنین !
تازه وارد کیه ؟ ولیش اومده دمبالش ! بیا برو بیرون بابا جون ! بدو !
یک داستان واقعی
(قسمت دوم)
مادر که حسابی گیج و کلافه به نظر می رسید اصلا نمی دونست الان باید چکار کنه ؟ برای همین سعی می کنه که از یه در دیگه وارد شه !
- باشه عزیزم باشه به موقعش درم برات باز می کنم . الان که هنوز بچه ها نیومدن . بیا بشین اینجا تا اونای دیگه پیداشون بشه یه چیزی بخوریم و من برات داستان تعریف کنم .
- .... .... .....
- بیا دیگه چرا همینجور وایسادی با چشات غر می زنی ؟
دخترک در حالی که نشون می داد انگشتش بزنی اشکش فواره می شه و سعی می کرد به مامان نگا نکنه جواب داد :
- آخه هروقت تو اینجوری حرف می زنی آخرش معلومه چی می شه ! من مجبوری می رم تو رختخواب !! مـــامـــان ! همین یه دفه !
مادر انگار کاملا خام شده و تسلیم اراده محکم دختربچه شده !
- خوووب , خیله خوب . باز می کنم . قول !
و درحالی که دستش رو به حال تسلیم بالا میاره رضایت دخترک رو جلب می کنه !
- فقط بیا اینجا یه دقیقه بگو چی شده که بیرون اینقده برات جالب شده ؟ اینو که دیگه می تونی برام تعریف کنی نه ؟
- .. .. .. .. ..
- اینم نمی تونی ؟ یعنی نمی خوای برا مامان تعریف کنی ؟
دختر در حالی که با پاش شکلهای نامشخصی رو رو زمین نقاشی می کرد و ظاهرا خیلی به دقت هم داشت یه چیز خیالی رو می کشید شمرده شمرده جواب داد :
- تعریف که .. چرا ! ... ولی ...
- ولی بی ولی . بدو بیا اینجا . خیلی دوس دارم برام قصه تعریف کنی ! میای خوشگلم ؟
- قول بدی که نه به بابا هیچی بگی نه یه کلمه برا این دختره لوس !
مادر که قضیه داشت براش خیلی جالب می شد و سعی می کرد از خنده منفجر نشه در حالی که دستش رو جلو صورتش حایل می کنه که حالت خندش معلوم نشه می گه :
- کدوم دختره لوس مامان ؟
- همین همسایه بالاییه جدیدمون دیگه ! همونی که همیشه داره یه چی می خوره هرچی هم نگاش می کنیم اصلا محل نمی ده ! انگار ما بلد نیستیم هیچی بخوریم !
مادر دیگه خنده از تو دماغ و دهنش منفجر می شه !
- اِ اِ اِ ه ! ! مــامـــان ! چرا می خندی ؟ جدی می گم ! خیلی این دختره از خود راضی و لوسه برا همینم نمی خوام همرامون بیاد دیگه !
- هیچی عسلم . همینجوری خندیدم . خوب بشین ببینم چی داری برام تعریف کنی ؟
دختر با ملایمت میاد طرف مامانش و یه خورده سرجاش جابجا میشه و خوشو مرتب می کنه . انگار نمی دونه از کجا باید شروع کنه .
- خوب ؟
- قول دادیا !
- قول !
- مـامـان ! تو از همسایه ها می ترسی ؟
مادر لبخند تو صورتش می پلاسه !
- ببین عزیزم قرار نشد از همسایه ها حرف بزنیم .
- خوب پس من رفتم . میای درو باز کنی ؟
- کجا ؟ تو هنوز هیچی نگفتی که !
- نمی ذاری که !
- چیییییی ؟ بیا بشین وروجک ! منظورت از این سؤال چی چی بود ؟
- خیلی ساده ! می پرسم تو از همسایه ها می ترسی ؟
- خوب معلومه که می ترسم ! یعنی تو نمی ترسی ؟
- نه ! من ... ... یعنی ما هیچکدوممون ازشون نمی ترسیم !
- « ما » یعنی کیا ؟
- ما .... .... .... یعنی منو دوستام دیگه !
- دم بریده ها شماها پونزده تا تون رو هم قد یه نخود زهره ندارین ! حالا واسه من نترس شدین ؟
- مــامــــان ! نمیذاری که !
- آخه داری چرت می گی !
- بگم حالا ؟
- خوب !
- پریروز که بعد از ظهر خواب بودی .... ....
- خوب ؟ خوب ؟ چشم دلم روشن ! چه آتشی سوختی ؟
- ادی اومد دم در و یه چیزی می خواست !
- من صد دفعه بهت نگفتم جواب این پسره بی چشم و رو رو ندی ؟ من حاضر نیستم اینو تو خونه م ببینم !!!
- مامان تقصیر من نبود که ! مامانش فرستاده بودش ازمون برا نینیشون از این چیزا بگیره !
- آهان اوهوم خوب ؟
- خوب اون گفت دیروزش یکی از بچه های همسایه رو تنها دم در دیده !
- تنهایی ؟ خوب اون حالش چطوره ؟ سالمه ؟
- مــامــــــــــان ! اگه نذاری بگم که .
- دختر ! جون به لبم کردی ! حرف بزن !
و این دختر تا قسمت بعد حرف نمی زند !!!!!!!
به این می گن لحظات تعلیق !!
همسایه کیست ؟ چرا مادر در حد مرگ از او می ترسد ؟
جواب این سؤالات را در قسمت بعد خواهید خواند !!
البته اگه بفهمم خیلی هیجان زده میشم !! اونوقت میام براتون تعریف می کنم !
فعلا شب خوش !



